close
تبلیغات در اینترنت
کارل مارکس

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 363
  • کل نظرات : 1129
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 61
  • بازديد ديروز : 165
  • بازديد کننده امروز : 17
  • بازديد کننده ديروز : 58
  • بازديد هفته : 608
  • بازديد ماه : 3,812
  • بازديد سال : 57,022
  • بازديد کلي : 230,364
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.159.51.118
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

 

ذهن و آگاهی از دید مارکس: ابعاد انسان دو بعد زیستی و روانی دارد . برای او بعد جسمانی و مادی انسان مهم است و آگاهی مهم نیست، زیرا تابع بعد مادی انسان است. آگاهی انسان ها نیست که هستی آنها را تعیین می کند، بلکه برعکس هستی اجتماعی آنان تعیین کننده آگاهی است.

هگل تاریخ بشر را بر حسب تحول ایده ها تفسیر کرده بود ولی از نظر مارکس تمام زندگی اجتماعی، اساسا عملی است.

تفاوت بین مارکس جوان و سالخورده: جابجایی از توجه وی به انسانهای واقعی که در فعلیت های واقعی و مناسبات با یکدیگر درگیرند، به سوی توجه بعدی وی به ساختار اقتصادی سرمایه داری، که انسانها و جامعه ها از رهگذر فرآیندهایی که برآنها هیچ کنترلی نداشته به جلو می راند.

فرق انسان با حیوان: ما صرفا خود را با محیط تطبیق نمی دهیم، بلکه آنرا دگرگون می سازیم. لذا خود را هم تغییر می دهیم تا با ان هماهنگ گردیم. (یعنی برای کسب مهارتهای جدید، به لحاظ روانی تغییر می کنید )

او می گوید انسان از طریق کار خود از حیوانات متمایز می سازد.از نظر او کار باعث خلاقیت فرد و در شکل غلط باعث از خود بیگانگی می شود.

تقسیم کار:مارکس تقسیم کار را مانند دورکیم نمی بیند . او می گوید بعد از تقسیم کار یک گروه دارای ابزار تولید و گروهی فاقد آن هستند. یعنی گروهی خادم و گروهی مخدوم است. او درون تقسیم کار تقابل و تضاد می بیند.

مارکس از کمون اولیه نام می برد . زمانی که همه انسانها برابر بوده اند و نابرابری و تقسیم کار نبود. اما از بعد از کمون اولیه یعنی زمانی که خانواده پدید می آید، اولین تقسیم کار شکل می گیرد.

تقسیم کار طبقه حاکم و طبقه محکوم را شکل می دهد و این در کل تاریخ بوده است .

بعد از اینکه تقسیم کار شکل بگیرد و شیوه تولیدی ایجاد شود، جامعه ساختار می یابد.

شکل مراحل عبور انسان از جامعه سرمایه داری به جامعه کمونیستی را نشان می دهد.

شیوه تولید: شیوه تولید به مناسبات مالکیت و کنترل کالاهای تولیدی اشاره دارد، و برای مارکس از اهمیت بالایی برخوردار است. در حالی که جامعه طبقات گوناگون و شکل های سازمانی را شامل است که بر اساس این مناسبات رشد می یابد. این مناسبات به اضافه ابزار تولید زیر بنا را تشکیل می دهند.

این شیوه تولید شامل نیروهای مولد و روابط و مناسبات تولیدی است.

مارکس تاریخ را به چند شیوه تولید تقسیم کرده است. در واقع در هر دوره دو طبقه وجود دارد. با تغییر شیوه تولید ، ساختار اجتماعی نیز تغییر می کند.

انواع شیوه های تولید:

شیوه های متفاوت تولید یکدیگر را با نظم زمانی دنبال نمی کنند و به استثنای فئودالیسم و سرمایه داری از یکدیگر پدید نمی آیند.

کمونیسم ابتدایی: شیوه ای از تولید که تنها دو سطح دارد: اقتصادی و ایدئولوژیکی (دارای توزیع مجدد پیچیده که جامعه ابتدایی شکار نیست، بلکه جامعه کشاورزی را شامل می شود. )

File:Marx4.jpg

شیوه تولید آسیایی یا استبداد شرقی: مالکیت مشترک هنوز مسلط، جامعه شامل تعدادی گروه کوچک مثل خانواده . قدرت جمع را که به آنها حقوقی نسبت به زمین اعطا می کند احساس کرده و آن را به منشا واحدی فرا می افکند. مارکس می گوید همه گروه ها و طبقات زیر نظر دولت بوده و چون در این مناطق آب کم بوده ، یک ساختار استبدادی از بالا و یک قدرت مطلقه آنرا اداره می کرده است. ویتفوگل مفهوم استبداد شرقی را از آن می گیرد. ویتفوگل جامعه هیدرولیکی را بر حسب تراکم جمعیت درجه بندی کرد. در ساختار استبدادی، فئودال هیچگاه به معنی واقعی شکل نمی گیرد.

شیوه تولید ژرمنیک: جوامعی ثابت، مکان ظهور تولیدات صنعتی تا حدودی داخل سنت تثبیت شده است.

شیوه تولید باستانی: جامعه اینجا پیش شرط است. شهر مرکز مالکان زمین است. رابطه جامعه و زمین با مغلوب شدن، می تواند از هم گسیخته شود. دهقان لزومی به کار جمعی ندارد، مگر برای محافظت در برابر دشمنان خارجی. در این شیوه تولید، بحث این نبود که چه نوع مالکیتی می تواند بیشترین درآمد را ایجاد کند، بلکه این بود که چه نوع مالکیتی می تواند مردم را شهروند سازد. در شیوه تولید باستانی خصیصه اصلی بردگی و نظام سرواژ بوده است.

فئودالیسم: فئودالیسم بصورت تکاملی از شیوه باستانی ظهور نکرد ، بلکه حاصل فروپاشی شیوه تولید باستانی بوده است. فئودالیسم از حومه شهر آغاز شد. مالکیت بر اساس اجتماع باقی ماند، ولی تولید کنندگان بردگان نبودند، بلکه خرده دهقانان و سرف ها بودند. این مرحله، زمینداری به عنوان شیوه تولید، و خصیصه اصلی، بندگی و نظام فئودالی شکل می گیرد. در این زمان به دلیل کمبود نیروی انسانی، رعیت به زمین وابسته بوده است.

تقسیم کار کمی بین استاد کار، کارآموز و توده بود. تقسیم کار میان کار ذهنی و کار بدنی در تقسیم کار میان شهر و حومه اشکار بود.

ویژگی های سرمایه داری:در دوره سرمایه داری شیوه مزدوری، یعنی مزد گرفتن مطرح است. دو طبقه کارگر و کارفرما داریم (بورژوا و پرولتاریا)

مقصود از بورژوازی: طبقه سرمایه دار معاصر و مالکین وسایل تولید اجتماعی، که اجرا کنندگان کار مزدوریند.

مقصود از پرولتاریا: طبقه کارگر مزدور معاصر است، که از خود صاحب هیچگونه ابزار تولید نیست و برای آنکه زندگی کند، ناچار است نیروی کار خود را به معرض فروش گذارد.

نحوه تبدیل شیوه تولید فئودالی به شیوه تولید بورژوایی (سرمایه داری): جامعه نوین بورژوازی، از دل جامعه زوال یافته فئودال پیشین به دست آمده است. آنها تضاد طبقاتی را از میان نبرده و تنها طبقات نوینی (بورژوازی و فئودالی) را بوجود آورده اند. بورژواها هنگام تسلط اربابان فئودال صنفی زحمتکش بوده اند ، که در کمون بصورت جمعیتی مسلح و حاکم بر خویش درامدند. همین گروه در دوره صناعات یدی حریف اشرافیت شدند، و پس از آن در صنایع نوین سلطه سیاسی منحصر به فرد به دست آوردند.

 

پیش از بورژوازی

بورژوازی

تقدس زدایی و ومشاغل ارزنده

مزدوران جیره خوار

قابلیت های شخصی

ارزش های مبادله ای

پیوندهای عاطفی

پیوندهای نقدی و حسابگری خودپرستانه

مناسبات خانوادگی

مناسبات پولی

آزادی بی شمار

آزادی بازار و تجارت

تن آسایی دوران اولیه

هنرپروری و فعالیت های جدید دوران نوین

استثمار مستقر در مذهب

استثمار رایج در بازار

عزلت

رفت و آمد با ملل

ادبیات ملی

ادبیات جهانی

زندگی در روستاها

افزایش شهروندی

ارزشمندی کشاورزی

تابعیت ده از شهر

استفاده از زور بازو

جایگزینی کار مرد توسط زن

از بین رفتن اختلاف جنس و سن

 

بورژوازی با گروههای زیر منازعه بلاانقطاع دارد: 1- اشراف 2- بورژواهایی با منافع متضاد 3- بورژواهای کشورهای بیگانه (منازعات 2 و 3 را با کمک پرولتاریا به پیش می برد و همان مایه آموزش انها خواهد شد) 4- پرولتاریا به عنوان طبقه انقلابی 5- صنوف متوسط برای بازستاندن حق خود از بورژوازی (طبقه محافظه کارمثل خرده بورژواها)

شرط اساسی وجود بورژوازی : انباشته شدن ثروت دست اشخاص و افزایش سرمایه

شرط وجود سرمایه: کار مزدوری

کمونیسم نهایی: کمونیستها منافع ویژه ای ندارند . در مبارزات پرولتارهای ملل گوناگون ، مصالح مشترک همه پرولتاریا را صرف نظر از منافع ملیشان، مدنظر قرار می دهند. نمایندگی تمام جنبش را می کنند.

هدف کمونیسم: متشکل ساختن پرولتاریا، سرنگونی بورژوازی، احراز قدرت سیاسی

صفت ممیزه کمونیسم: الغاء مالکیت بورژوازی

کمونیسم نهایی یا طبقه پرولتاریا از دل نظام بورژوازی متولد می شود .

نیروی مولد و رابطه تولیدی: منظور از نیروی مولد رابطه انسان با طبیعت است. مثل ابزار تولید و تکنولوژی

منظور از رابطه تولیدی رابطه انسان با انسانهای دیگر و محیط اجتماعی است. مثل: حقوق، قوانین و مالکیت

از نظر مارکس نیروی مولد است که روابط تولیدی را رقم می زند. لذا تغییر ابزار تولید، روابط تولیدی را تغییر می دهد. از نظر مارکس اقتصاد و مسائل مادی نقش کلیدی دارد و به عنوان زیر ساختار شناخته می شوند. در زیر ساختار نیروهای مولد تعیین کننده است و شیوه تولید را تغییر می دهد.

از نظر مارکس ریشه تضاد و دیالکتیک در زیر ساختار است. تضاد بین نیروهای مولد و روابط تولید

تضاد نیروی مولد و روابط تولید یعنی به میزان تغییر نیروهای مولد در جامعه ، روابط و مناسبات تولیدی تغییر نمی کنند. این ناهماهنگی و عدم تغییرها، منجر به تضاد می شود. تضادی که منشا بحرانهای سرمایه داری است. یعنی بعد از بالا رفتن سطح تولید و گسترش تکنولوژی، کارفرما در شکل حقوق تغییری ایجاد نمی کند. کارفرما می خواهد سود بیشتری ببرد و همان مناسبات گذشته را داشته باشد.

از نظر مارکس وقتی انقلاب پیش می آید که شیوه تولیدی جایگزین شیوه دیگر تولیدی شده باشد و از طریق آن رو ساختارها هم تغییر می نماید.

زیر ساختار و روساختار:

پراکسیس یا کار انسان در تاریخ به عنوان ترکیب عین و ذهن مهمترین عامل تعیین کننده و خلاق در جامعه و تاریخ است. حوزه پراکسیس یا نیروهای تولید حوزه حرکت و حوزه جهان شیء گشته یا روبناها حوزه مقاومت است. به طور کلی زیر بنا در اندیشه مارکس فرآیند کار و پراکسیس انسان در تاریخ است و روبنا مجموعه محصولات عینیت یافته کار است.

سه تعبیر ساختاری از رابطه زیربنا و روبنا وجود دارد: 1- تعیین کنندگی یکجانبه 2- تمثیل دیالکتیکی یا تعیین کنندگی دوجانبه و تعامل زیربنا و روبنا 3- تعیین کنندگی همه جانبه

روابط تولیدی نسبت به دولت و ایدئولوژی از لحاظ علی اولویت دارد. طبعا دولت روی روابط تولید به نحو مؤثری عمل می کند ، لیکن به هر حال روابط تولیدی تعیین کننده ماهیت دولت هستند.

دولت: هیات اجرایی دولت مدرن چیزی نیست مگر کمیته ای برای اجرای امور عمومی کل بورژوازی از نظر مارکس . دولت کار گزاری سازمان دهنده بود ، ولی کارگزاری که لزوما در تسلط یک طبقه بر دیگران مداخله می کرد. قدرت در دست کسانی است که مطابق با منافع طبقه مسلط عمل می کنند . کارکرد دولت از ابتدا اداره تقسیم کار بوده است.

ایدئولوژی: مفاهیم گوناگون از ایدئولوژی در کار مارکس یافت می شود. اخلاق، دین، متافیزیک، سراسر انچه از ایدئولوژی باقی می ماند و صورتهای اگاهی مطابق با آنها دیگر هیچ نوع از استقلال را برنمی تابد. ایدئولوژی از نظر او به معنی آگاهی کاذب است و نگاه مثبتی به آن ندارد.

دین : در نگاه مارکس مانند ایدئولوژی است و تفاوتی باهم ندارند. یعنی دین مانند ایدئولوژی به طبقه حاکم برای حفظ وضع موجود کمک می کند . مارکس از تلقی دین کاتولیکی متنفر بود.

تفکر: جریانی مداوم از ایده ها ایجاد شده از تجربه جهان ما

اقتصاد از نظر مارکس تعیین کننده است .

دین، ایدئولوژی، دولت و ... روبناست. دولت از نظر مارکس مهم نیست و نمایندگی طبقه مسلط را دارد و در کمونیسم نهایی دولت از میان می رود.

File:Marx6.jpg

تضاد طبقاتی: تاریخ همه جوامع تاریخ نبرد طبقاتی بوده است. جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می شود. براثر تنش ها و کشمکش های این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می آید. به نظر او نه رشد آرام بلکه نبرد، موتور پیشرفت است. ستیزه مولد همه چیزهاست و کشمکش اجتماعی جان کلام فرآیند تاریخی را تشکیل می دهد.

نیازهای اول انسان از خلال کشمکش انسان با طبیعت جهت دریافت زیست­مایه از چنگ طبیعت به دست می آید. این کشمکش همچنان ادامه دارد، زیرا با رفع یک نیاز ، نیاز جدیدی بوجود خواهد امد . بعد از گذراندن مراحل ابتدایی و اشتراکی، بر سر نیازهای اولیه وارد تنازع می شوند. به محض ایجاد تقسیم کار، طبقات متنازع شکل می گیرند. مارکس تاریخی اندیش نسبی نگر است.

مبارزه طبقاتی نه فقط در روابط بازار (از جمله مبارزه سر دستمزد) یا توزیع (تقسیم و توزیع مجدد ثروت) بلکه در خود سازمانهای تولید (فرآیند کار) هم ریشه دارد.

طبقه: مجموعه ای از اشخاص که در سازمان تولید کار یکسان و جایگاه یکسانی دارند. طبقات با در اختیار داشتن ابزار تولید به دو بخش تقسیم می شوند.

طبقه در خود: همه چیز را برای یک طبقه بودن در اختیار دارد. مثل دشمن مشترک و منافع مشترک . یعنی شرایط لازم برای طبقه بودن را دارد، اما شرط کافی را ندارد.

شرط کافی که یک طبقه بدان نیاز دارد آگاهی است. لذا طبقه در خود به دلیل نداشتن آگاهی بالقوه است. و در صورت اضافه شدن آگاهی به طبقه در خود، آن طبقه تبدیل به طبقه برای خود که خودآگاه و بالفعل است می شود.

طبقه برای خود: طبقه ای که اعضایش موقعیت اجتماعی مشترک و منافع و تضاد مشترک با طبقات دیگر را تشخیص دهند.

ارزش اضافی، سرمایه ثابت و سرمایه متغیر: کارفرما مزد واقعی کارگر را نمی دهد و در روابط تولیدی تغییری نمی دهد. مارکس ارزش را از کار می گیرد. برای مارکس کار خیلی مهم است و این توجه را از ریکاردو گرفته است. سود سرمایه دار در همان میزانی است که به کارگر پرداخت نمی شود. در واقع ارزش اضافی ارزشی است که در کار اضافی تولید می شود و پرداخت نمی شود.

دستمزدی که باید به نیروی کار پرداخت، سرمایه متغیر و سرمایه ثابت تکنولوژی و دستگاه است.

هرچه میزان ارزش اضافی بیشتر باشد ضریب بهره وری و استثمار بیشتر است.

استعمار فزاینده زمانی است که کارفرما می خواهد ارزش اضافی را دائم بالا ببرد.

مسئله اساسی در جامعه ارزش اضافی است که مفهوم از خودبیگانی را شکل می دهد.

سنت کلاسیک با نظریه ارزش کار درگیر بوده است. (ارزش هر جنس بستگی به کاری دارد که برای آن صرف شده است. )تمایز ارزش مصرف و ارزش مبادله (ارزش مبادله نیروی کار آن مقداری است که برای تضمین تولید مثل نیروی کار ضروری است.)

سنت مدرن به قیمت می پردازد، سنت کلاسیک به ارزش

از خودبیگانگی: از خودبیگانگی وضعیتی است که فرد وجود خود را در فعالیت و آثارش باز نمی شناسد. به وضعی اطلاق می شود که انسانها تحت چیرگی نیروهای آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرتهای بیگانه در برابر شان می ایستد.

یاس و دلسردی و بی معنا بودن جهان را به دنبال دارد . فرد هویت خود را نمی تواند بازشناسد. نسبت به خود، کار و محصولی که تولید می کند، بیگانه می شود. کارگر نمی داند که چه محصولی را تولید می کند چون جزیی از زنجیره کار است. او نمی تواند مالک محصولی باشد که خود تولید می کند.

از خود بیگانگی وجود انسان را تک ساحتی می کند . این بعد منفی تقسیم کار از دید مارکس است.

از نظر مارکس از خودبیگانگی عاملی برای رسیدن به آگاهی راستین است و آگاهی راستین زمینه انقلاب را ایجاد می کند.

حتی سرمایه دار از خود بیگانه می شود اما طبقه کارگر به آگاهی راستین خواهد رسید.

از خود بیگانگی محصول دوره اول و بت شدگی کالا محصول دوره دوم مارکس است.

کالا به کار انسان خصلتی عینی می دهد. لذا بت شدگی کالا اتفاق می افتد .

ما رابطه اجتماعی حاصل از تقسیم کار را نه به صورت رابطه اجتماعی که به شکل رابطه میان کالاهایی که تولید کرده ایم می دانیم. (اتومبیل سازی و ماهیگیری) ........ پول رابط خرید کالا شده است.

هرچه ارزش جهان اشیا بیشتر شود ، ارزش جهان انسانی کاهش یافته و ازخودبیگانگی کارگر از محصول خودش بوجود می آید.

و چون کار هستی نوعی ماست، از خودبیگانگی از کار یعنی از نوع و همکاران خود هم بیگانه می شویم.

خلاصه ارای مارکس درباره فرد: فرد متفرد ایده ای است که همچون بخشی از تحول سرمایه داری ایجاد شد. وضعیت طبیعی فرد همچون عضو لازم از گروه است.

خلاصه آراء درباره جامعه : جامعه با کنش انسانی خلق می شود . ولی همچون قدرتی بیرونی بر افراد عمل می کند. نیرویی سلطه خود در تمام جوامع به جز ابتدایی ترین و متحول تری جوامع

خلاصه آرای مارکس درباره کنش: در جوامع سرمایه داری عاملان اصلی طبقات اجتماعی اند. در وهله اول بورژوازی و پرولتاریا. بعضی طبقات ، طبقات متوسط و دهقانان سهیم در شرایط زندگی آنچنان که آنها را قادر به کنش، همچون عاملان جمعی کند نیستند و اینها تمایل به پیروی از یک رهبر قوی دارند.

خلاصه آراء درباره ساختار: انواع گوناگون جامعه صور متفاوتی از ساختار اجتماعی دارند. در جوامع سرمایه داری ساختار اقتصادی و ساختار طبقاتی حاصل شده از همه مهم تر است و دولت و نهادهای دولتی ویژگی های اصلی نظارت اجتماعی هستند.


classworks.blogfa.com

http://sociologicaltheories.blogfa.com

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. آشنا : با سلام خدمت کاربر محترم HAWKING برای ارائه این مطلب و همچنین از کاربر محترم BEHROOZ که باب گفتگوی خوبی را در این زمینه باز کردند . در رابطه با حوزه اندیشه مارکس ، ضروری است تفاوت مشخصی میان مارکس و مارکسیسم قائل شد که ریشه آن نیز چند بعدی بودن افکار مارکس است . با توجه به ابعاد سیاسی ، جامعه شناختی ، اقتصادی و ایدئولوژیک افکار مارکس ، برداشتهای متفاوتی از اعتقادات وی صورت گرفته به صورتی که از یک طرف تفکر کمونیسم ( با اعتقاد خاص به ایده کمون در شیوه مدیریت جامعه و جایگزینی شیوه کمون یا مدیریت اشتراکی به جای دولت مرسوم ) و از طرف دیگر برداشتهایی با عناوینی مانند مارکسیسم لنینیسم ( که برداشت لنینی از مارکس یا همان برداشت ایدئولوژیک از آن است ) و برداشت مارکسیسم استالینیسم ( که برداشتی شدیداً سیاسی و قهرآمیز از ایده های مارکس است ) یا همین برداشت بعضاً مرسوم در جریانات پس از مشروطه در ایران با عنوان سوسیال دموکرات نمونه هایی از آن است . از طرف دیگر می گویند آن چه هگل در آسمانها ( یعنی در فضای تجریدی ) بیان می کرد ، مارکس به زمین آورد و در سطح جامعه بازگو کرد یعنی بیش از آن که حاصل اندیشه فلسفی باشد ، متاثر از شرایط دوران خود بوده و به همین دلیل ( همان گونه که سوال کاربر محترم BEHROOZ بوده است ) خود نیز به همین ترتیب روی شرایط همان روزگار اثرگذار و معنی دار بوده است ( مانند نظریه ای که در یک جنگ خشونت بار ارائه شود که در شرایط عادی ، معنای خود را از دست می دهد یا نظریه آشوب CHAOS THEORY که در شرایط عادی ، کاربرد علمی ندارد ) . معیاری در نظریه های علمی وجود دارد با عنوان استحکام نظریه یا ROBUSTNESS که معنای آن ، استحکام نظریه در شرایط مختلف است و الّا نظریه ای که مستحکم ( با تعریفی که عرض شد ) نباشد ، قاعدتاً تاریخ مصرف مشخصی خواهد داشت . بنده مثالهایی در حوزه اقتصاد می زنم ( زیرا در سایر حوزه های فکری مارکس نسبت به موضوع اشراف چندانی ندارم ) . همان طور که در متن آمده است ( مانند جدول مقایسه ای بورژوازی و پیش از بورژوازی ) ، ایده های اقتصادی مارکس بر پایه مفاهیمی مانند مزدوران جیره خوار ، حسابگری خود پرستانه ، استثمار رایج در بازار ، تن آسایی اولیه ، تضاد طبقاتی و مفاهیمی از این دست است که برای طبقه کارگر ( یا اصطلاحاً پرولتاریای آن زمان ) شاید خیلی جذاب و تهییج کننده باشد اما ارزیابی آنها با معیارهای علمی ، نشان می دهد آنچنان که پوپر نیز می گوید ، اینها کلماتی فاقد ارزش ارزیابی یا نقد علمی هستند و اصولاً نشان می دهد که تلاش شده است با توجه به فضای ملتهب آن دوران ، از مفاهیم کاملاً ایدئولوژیک در حوزه یک موضوع کاملاً علمی مانند اقتصاد استفاده شود ( کاری که حتی خودمان نیز در حوزه اعتقادات دینی خود انجام داده و مفاهیم عینی و ملموس را با موضوعات ایدئولوژیک و ذهنی تلفیق می کنیم مانند مفهوم زکات که یک مفهوم آسمانی است در برابر مفهوم مالیات که مفهومی عینی و ملموس است و این مبنایی برای ورود اسطوره در موضوعات علمی می شود ) . در حوزه تحلیلی ( علاوه بر اصطلاحات و کلمات پیش گفته ) نیز وضعیت همین است . جایی که مارکس نیروی مولّد را به عنوان رابطه انسان با طبیعت می داند ( مانند آن چه فیزیوکراتها در اقتصاد می پنداشتند ) برداشت بسیار ساده انگارانه از نیروی مولد است . همچنین تضاد مورد نظر میان نیروی مولد و تولید ، چندان وحشتناک نیست بلکه با مفهومی مانند بهره وری اقتصادی امروزه تعبیر و بیان می شود و نیازی به برداشت انقلابی و ایدئولوژیک ( چنان که مارکس کرده ) نیست . مارکس در حوزه زیربنا و روبنا به حوزه فلسفه رجوع می کند ولی وقتی به نقش زیربنایی اقتصاد اشاره می کند ، در واقع هدیه ای از حوزه فلسفه برای اقتصاد می آورد که چندان برای اقتصادیون مطلوب نیست و اصولاً در اقتصاد اصراری بر این که اقتصاد زیربناست یا روبنا ( یا این که اول مرغ بوده یا تخم مرغ ) نیست بلکه کارکرد اقتصاد در جامعه می تواند بسیار معقولتر و ساده تر بررسی شود و نیازی به برداشتی انقلابی ( و بعضاً جنگجویانه ) از این موضوع نیست . شاید ( و دقیقاً شاید ) علت ماندگاری بیشتر ایده های نظام سرمایه داری ( در کنار ایرادات بسیار زیاد و اساسی به این دیدگاه مانند نواقص مفهوم رقابت کامل و نقش دولت که مورد اختلاف شدید کلاسیکها و کینزینها است ) همین است که از ابزارهای علمی در تحلیل اقتصادی استفاده شده است و نه از ابزارهای ایدئولوژیک و انقلابی . به عنوان مثال ، تعریف دستمزد و شیوه استخراج آن در نظام سرمایه داری کاملاً مشخص است ( جدا از این که چگونه میان کارگر و کارفرما توزیع شود که آن هم معیار اندازه گیری دارد ) ولی وقتی مارکس بیان می دارد که کارفرما مزد واقعی کارگران ( یا طبقه پرولتاریا ) را نمی دهد بدون آن که بیان کند که دقیقاً مزد واقعی چیست و چگونه تعیین می شود یا این که می گوید باید در روابط تولید تغییر ایجاد شود ( همچنان که در متن آمده است ) ولی نمی تواند روابط تولید موجود و خصوصاً روابط تولید مطلوب را تفسیر و تعیین کند ، نشان دهنده همان برداشت انقلابی یا برداشت ایدئولوژیک در موضوعات علمی است . موضوع دیگر آنست که بنا بر آن چه در فلسفه جدید علم ( مانند نظریه ساختار انقلابهای علمی توسط نظریه توماس کوهن یا دیدگاه علمی لاکاتوش بیان شده است ) ، باید دو مفهوم را از یکدیگر جدا کرد که یکی مفهوم انقلاب ( REVOLUTION ) و دیگری مفهوم تغییرات تدریجی ( EVOLUTION ) است که در اصطلاح به آنها روولوسیون و اوولوسیون می گویند و مفهوم انقلابی تری ( برگرفته از مباحث ژنتیک و زیست شناختی ) وارد می شود که به آن موتاسیون ( MUTATION ) می گویند که در مباحث نوین فلسفه علم ، شیوه روولوسیون بیش از مفاهیم دیگر مورد توجه است ( به طور مثال ، نحوه تغییر عقاید علمی بر پایه هسته علمی و کمربند حفاظتی که توسط کوهن بیان شده است ) . البته همان گونه که عرض شد ، ورود ایدئولوژی به علم یا در شدیدترین وجه آن ، ورود اسطوره و تابو به علم ، همواره چنین آثاری را در بر دارد که بنده شخصاً چنین شیوه ای را در مباحث علمی مناسب نمی دانم .
    با تشکر مجدد از کاربر محترم HAWKING برای ارسال این مطلب و همچنین کاربر محترم BEHROOZ که همیشه مطالب را با دقت و جدیت دنبال می کنند .
    موفق باشید



  1. behrooz : باسلام وتشکرازشما :
    باتوجه به توضیحات بسیار خوب شما،به نظرمی رسد مارکسیسم
    جدالی نابرابر درمقابل سرمایه داری مدرنیته است که هنوزهم طرفدارانی هرچنداندک دارد.
    امااینکه مارکس مارکسیسم شکستی سنگین خورده کارشناسانه،خودسوالی دیگراست که امیدوارم پاسخ آن رادر یافت نمایم.
    ضمن تشکرازشما بابت پاسخ به سوال بنده،ازدیگرکاربرانی که مایلند دراین زمینه نظردهند،دعوت به عمل می آورم.
    ممنون ازشما



  1. behnam : با سلام خدمت کاربر بهروز:
    پاسخ به سوال شما نیازمند چندین مطلب دیگر می باشد اما اگر بخواهیم خیلی گذرا و خلاصه بگوییم بدین شکل درخواهد آمد:
    به طور اعم: وقتی یک جامعه دچار ناآرامی و به قول دورکیم، آنومی میشود، و مهم تر اینکه این ناآرامی ها همراه با تغییرات بزرگ باشند مثل انقلاب صنعتی و انقلاب آمریکا و مدرنیته و...، هر حرفی و هر عملی میتواند بازتاب بسیار گسترده ای را در جامعه داشته باشد.مثلا در انقلاب اسلامی ایران، کافی بود تا آیت الله خمینی یا هم کیشان ایشان حرفی میزدند یا عملی را نمادین انجام میدادند...خودتان بهتر می دانید که چقدر در جامعه تاثیرگذار بود.
    کارل مارکس هم از این قاعده مستثنی نبود. حال به نظر می رسد که بتوانید تصور کنید که تحلیل ها و به خصوص انتقادهای کارل مارکس به عنوان یک جامعه شناس و اقتصاددان برجسته و با جناح چپ، چه ساختارهایی را می توانست تغییر دهد!

    اما به طور اخص:
    کارل مارکس با انتقادهای شدید و صریح از نظام سرمایه داری، در زمینه اقتصاد سیاسی بسیار تاثیرگذار بود و باعث شد تا چندین انجمن و حزب سوسیالیسم به وجود بیایند و چشم امیدی به فردای ترسیم شده مارکس بدوزند. فردایی که به گفته خود ایشان، جامعه پرولتاریای دوم خواهد بود که در آن هیچ نظام طبقاتی وجود نخواهد داشت. مارکس باعث شد تا راه نقد و نقادی بر مردم و روشنفکران بازتر شود و دید بهتری از نظام تازه پدید سرمایه داری داشته باشند. و نیز با تاکیدهای شدیدی که بر ساختار اقتصادی داشت، باعث شد تا نگاه ها به این ساختار تغییر کند و برای خیلی از اندیشمندان و حتی مردم عادی، اقتصاد، پایه زیرین همه ساختارهای جامعه باشد.
    همچنین در زمینه های عمومی تر مانند دین و عقاید مذهبی، ایشان به طور معکوس تاثیرگذاری کردند. به عبارتی هرچه شما بیشتر آثار مارکس را مطالعه می کنید، تقدس مذهب و دین را کمرنگ تر می یابید. البته مارکس هم مانند اکثر جامعه شناسان به یک نقش کارکردی-اجتماعی برای دین اعتقاد داشت.
    در نهایت باید بگویم که مارکس، به نوعی ناجی کارگران در اقیانوس پرخطر سرمایه داری بود. البته در این زمینه زیاد موفق نبود چرا که نیاز به حمایت کننده های قوی داشت و در آن زمان، این حامیان، کارگرانی خسته و درمانده بودند که آنقدر در سطوح اولیه نیازها باقی مانده بودند(باقی نگه داشته شده بودند!!) که حاضر می شدند تا حتی زنان و فرزندان خود را به بدترین مکانها برای کار بفرستند. وقتی سربازان یک جبهه را کارگران خسته و دارای موقعیت و جایگاه اجتماعی پایین تشکیل داده باشند، نمیتوان جنگ را مدیریت کرد.
    اینها تاثیرات مارکس بودند که به صورت خیلی خیلی فشرده و خلاصه و در نتیجه ناقص، ارائه شدند. اما سعی می شود تا در آینده به این موضوع بیشتر پرداخته شود.


  1. معصومه : مطلب جامع و کاملی بود . با اینکه مطلبی تخصصی بود ولی به زبانی روان نوشته شده بود . ممنون و متشکرم


  1. Amin : با سلام خدمت hawking :
    با اینکه مطلب شما خیلی کامل بودومن وقت نکردم همه ی اون رو بخونم ولی مارکس خیلی شبیه معلم ادبیاته منه!!!شکلکشکلکشکلک


  1. behrooz : باعرض سلام وتشکرازشما:
    مطلب بسیار حساسی راانتخاب نمودید.
    باتوجه به شرایط مذهبی و طبقاتی عصر مارکس واینکه ابراز عقایدی اینچنین،باعث خشم طبقاتی دیگرازاجتماع می شد ،نظریات وی پایه گذار بسیاری ازرفتارهای اجتماعی امروز شده است.
    باتشکرمجددازشما خواهشمندم اثرات اساسی وپایه ای تفکرات مارکس را بر جامعه بیشترتوضیح دهید.
    ممنون

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: