close
تبلیغات در اینترنت
علم و اسطوره ( بخش دوم – اسطوره علم )

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 363
  • کل نظرات : 1129
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 122
  • بازديد ديروز : 351
  • بازديد کننده امروز : 37
  • بازديد کننده ديروز : 46
  • بازديد هفته : 5,151
  • بازديد ماه : 12,150
  • بازديد سال : 48,680
  • بازديد کلي : 222,022
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.190.32
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

ایمره لاکاتوش در مقاله ای که در سال 1977 میلادی با عنوان " علم و شبه علم " ( SCIENCE AND PSEUDOSCIENCE )در کتاب خود با عنوان " مجموعه مقالات فلسفی " مطرح کرد ، تلاش داشت که مرز مشخصی میان علم و شبه علم ترسیم کند . چندی پیش از وی و در سال 1962 ، توماس کوهن با انتشار کتاب " ساختار انقلابهای علمی " ( که به پارسی نیز ترجمه شده است ) نظریه نسبتاً جدیدی در مقابل نظریه سنتی روش شناسی علمی ( اثبات گرایی یا POSITIVISM ) و روش شناسی کارل ریموند پوپر با عنوان ابطال گرایی ( FALSIFIABILITY OR REFUTABILITY ) مطرح کرد . در این بین ، پل فایرابند در کتاب " برضد روش " ( با نام اصلی AGAINST METHOD که آن نیز به پارسی ترجمه شده است ) ، وجود یک فرایند ثابت و مستقل در روش شناسی علم را انکار و پیشنهاد کرده است که از روشهای متعدد که هر کدام می تواند در جایگاه خود و در موضعی مشخص ، تبیین کننده بخشی از واقعیات جهان باشد استفاده شود و به گفته وی ، اعتقاد یابیم که " علم نه خوب است و نه بد " . قبل از اینها نیز لودویک ویتگنشتاین در تنها اثر چاپ شده دوران حیاتش با عنوان " رساله منطقی – فلسفی " در سال 1921 ، اعتقادات خود در زمینه نحوه توسعه دانش را بیان کرده بود ( طبیعتاً از سایر بزرگان این زمینه مانند مارتین هایدگر ، امانوئل کانت ، دیوید هیوم و برتراند راسل نیز نباید به سادگی گذشت ) . در پس این نامهای بزرگ چه حقیقتی نهفته است و این بزرگان ، علم و اسطوره را چگونه می بینند و چه چیز را علمی و چه چیز را غیرعلمی می دانند . صرفنظر از نام این بزرگان ، بیاییم اندیشه آنها را به سادگی مرور کنیم .

            می توان گفت که تقریباً تا قبل از کارل پوپر ، جامعه علمی " اثبات گرا " بود بدان معنی که جمله یا عبارتی علمی تلقی می شد که " تایید عمومی " خصوصاً بر پایه شواهد تجربی یا عینی را داشته باشد . برای مثال ، وقتی آب در اینجا ، آنجا و همه جا در 100 درجه سانتی گراد به جوش آید ، این فرضیه که " آب در 100 درجه سانتی گراد به جوش می آید " تبدیل به قانون خواهد شد مگر آن که شواهدی خلاف آن چه تا کنون وجود داشته به دست آید ( یعنی مورد یا شرایطی کشف شود که در آن ، آب در 100 درجه سانتی گراد به جوش نیاید ) . در این حالت ( دیدگاه اثبات گرایی به علم ) ، دانشمندان تلاش می کنند هر چه بیشتر شواهد تایید کننده برای یک نظریه بیاورند تا آن نظریه ، به قانون تبدیل شود . در نتیجه ، قانون باید چند خصوصیت داشته باشد :

1 – در تمامی موارد مشاهده شده ، صادق باشد یعنی بتواند همه موارد مشاهده شده را توضیح داده و در آنها مصداق داشته باشد ( خاصیت توضیح دهی ) .

2 – قدرت پیش بینی داشته باشد و بتواند نتایج مشاهدات آتی را پیش بینی کند ( خاصیت پیش بینی ) . در اینجا اگر " قانون " جامع و کامل باشد ، حتی می تواند موارد غیرقابل پیش بینی را نیز توضیح دهد . به عنوان مثال ، در توالی اعداد 2 ، 4 ، 6 ، 8 و 10 ، اگر مشاهده بعدی در یک آزمایش ، عدد 12 باشد ، قانون " هر عدد نسبت به عدد قبلی ، دو واحد بیشتر است " به عنوان یک قانون صادق تلقی می شود اما اگر مشاهدات بعدی ، اعداد 13 ، 16 ، 19 و 22 باشد ، قانون فوق نقض شده و قانون " پنج عدد اول ، دو واحد از عدد قبلی بیشترند و اعداد بعدی ، سه واحد از عدد قبلی بیشترند " صادق خواهد بود . همان گونه که ملاحظه می شود ، در اینجا خود نظریه به خودی خود ملاک تصمیم نبوده و قدرت توضیح دهی و پیش بینی نظریه بر اساس مشاهدات واقعی ، ملاک برتری یک نظریه است . اما آیا باید بر یافته ها و قوانینی که بدین طریق حاصل می شوند ، اعتماد کرد و آنها را " اسطوره وار " پذیرفت ؟ طبیعتاً ‌پاسخ منفی است . ذکر چند مثال می تواند بنیان " اسطوره علم " بر این اساس را بر هم ریزد . نخست آن که نجوم بطلمیوس که زمین را مرکز کهکشان می دانست ، قادر بود مشاهدات ما از آسمان و ستارگان را به خوبی توضیح دهد ( خاصیت توضیح دهی ) و حتی پیش بینی های مناسبی نیز از حرکت ستارگان و اجرام آسمانی به دست دهد ( خاصیت پیش بینی ) در حالی که نجوم کپرنیک هم که خورشید را در مرکز منظومه شمسی می دانست ، قادر به توضیح دهی مناسب مشاهدات بود و همچنین می توانست پیش بینی های دقیقی از اتفاقات سماوی به دست دهد . به عبارت دیگر ، هم نجوم بطلمیوس و هم نجوم کپرنیک می توانستند خاصیت توضیح دهی و پیش بینی داشته و در عین حال ، بسیاری از شواهد تجربی را به عنوان پشتوانه عینی خود داشته باشند . به همین دلیل است که هم نجوم بطلمیوس برای بطلمیوسیان و هم نجوم کپرنیک برای کپرنیکیان ، " اسطوره " بودند . مثال دیگر ، مثال ماهی قرمز در تنگ بلورین است . ماهی قرمز به دلیل انحنای تنگ بلورین ( که برای ما به عنوان مشاهده گر بیرونی ، انحنای آن اثبات شده است ولی ماهی داخل تنگ ، دنیا را همان گونه می بیند که انحنای تنگ به او می گوید ) واقعیت دنیا را به عنوان یک واقعیت منحنی تصور می کند . جالب است که بدانیم اگر آن ماهی مانند انسان قدرت ساخت نظریه و قانون علمی داشت ، می توانست با همان دنیای منحنی خود ، دنیا را چنان تفسیر کند که هم خاصیت توضیح دهی داشته باشد و هم خاصیت پیش بینی . به عبارت دیگر ، الگوی احتمالی وی بر اساس منحنی بودن دنیا ، هم می توانست تمامی اتفاقات بیرون تنگ ( رفت و آمد انسانها و حتی گردش ستارگان از دید انحنای تنگ ) را توضیح دهد و هم می توانست به راحتی آنها را پیش بینی کند در حالی که می دانیم مبنای منحنی بودن دنیا برای ماهی ، صرفاً مربوط به تنگی است که او را احاطه کرده و نه واقعیات جهان هستی . نکته جالبتر آن که هم ماهی درون تنگ و هم انسانهای بیرون از تنگ ، می توانند دنیا را بر اساس قوانین خود ، توضیح داده و پیش بینی کنند . زیاد نباید از رفتار ماهی تعجب کرد زیرا این اتفاق برای بشر نیز افتاده است . تا قرنها و بلکه هزاران سال ، بشر قوانین هندسه اقلیدسی مبنی بر مسطح بودن فضا را پذیرفته بود و فرضیات آن را " اسطوره وار " در استدلالات و استنتاجات خود مورد استفاده قرار می داد . در این حالت و به دلیل مسطح بودن فضا ، کمترین فاصله میان دو نقطه ، یک خط راست و بیشترین فاصله ، یک منحنی بود زیرا در فضای مسطح ، هر گونه خمیدگی و انحنا موجب دور شدن یک مسیر می شود و عجب آن که این اسطوره ، اساس بسیاری از تحلیلها و الگوهای نظری در ریاضیات و هندسه را تشکیل می داد که جملگی بر مشاهدات عینی مصداق داشتند و خواص توضیح دهی و پیش بینی را همانند مثال ماهی در تنگ بلور داشتند . اسطوره فضای مسطح ، با ظهور هندسه نااقلیدسی و بیان منحنی بودن فضا به سادگی فرو ریخت و در فضای جدید ، نزدیکترین فاصله میان دو نقطه به صورت یک منحنی و دورترین فاصله ، یک خط راست بود ( عکس آن چه در هندسه اقلیدسی تصور می شد ) . سوال اساسی اینست که آیا در طول این سالها ( از هندسه اقلیدسی تا هندسه نااقلیدسی ) ، واقعیات تغییر کرده است یا برداشت ما از واقعیات دچار تغییر شده است . از اینها گذشته ، حتی اسطوره ای ترین تفکرات نیز قادر به توضیح دهی و پیش بینی مشاهدات بودند . برای مثال ، اساطیر یونان می تواند چارچوبی توضیحی - پیش بینی برای بشر تلقی شود . در اساطیر یونان ، خدای خدایان ( زئوس ) بر کل جهان حکمفرماست . خدای دریا ( پوسیدون ) و خدای دوزخ ( هادس ) نیز فرمانروای حوزه خود هستند . خورشید توسط هلیوس هر روز از شرق به غرب آسمان در حرکت است . حتی عشق و ایمان و نفرت و زیبایی نیز خدایگانی دارند . بزرگترین خدایان ( مانند زئوس و هستیا و هادس و پوسیدون ) خود زاده کرونوس ( خدای زمان ) هستند که المپ نشینان اولیه تلقی می شوند . هراکلیوس ( هرکول ) انسانی است که با سختکوشی و طی مراحل مختلف ، به جمع خدایان پیوست . دنیا بر دوش خدایی به نام اطلس است ، عنکبوت نیز زنی به نام آراخنه بافنده بوده که مسخ شده و به این شکل درآمده است ، پرومتئوس خدای آتش بود و مورد غضب زئوس قرار گرفت و به کمک هراکلیوس از کوه قاف نجات یافت و ... بسیاری از تعابیر که اگر با دقت نگریسته شود ، جمع این روایات و افسانه ها ، تشریح کاملی از جهان را به دست می دهد که در هیچ مورد قدرت توضیح دهی آنها با مشکل مواجه نمی شود و در واقع هر سوالی در جهان واقعی ، پاسخی در میان این اسطوره ها دارد . این اساطیر ممکن است که در جهان کنونی صرفاً ‌یک داستان و خیالسرایی تلقی شود ولی همین اساطیر ، سالها و قرنها و بلکه هزاران سال پایه شناخت بشر از جهان هستی را تشکیل می دادند ، همان گونه که اسطوره جهان مسطح در هندسه اقلیدسی و نظریه زمین محوری در نجوم بطلمیوس نیز همین گونه بود . مثالهایی از این دست نشان می دهد که در جبهه علم نیز ، اسطوره ها می توانند فرصت ظهور داشته باشند . پس اگر نجوم بطلمیوس که هزاران سال ساختار بنیادی دانش بشر در حوزه نجوم را تشکیل می داد و هندسه اقلیدس نیز به همین ترتیب در حوزه ریاضیات و هندسه عمل می کرد ( یعنی یافته های آنها قدرت توضیح دهی و پیش بینی مناسبی داشتند ) می توانستند همچون تنگ بلور ماهی یا اساطیر باستان ( اساطیر یونان و روم و ایران و چین و مصر باستان ) عمل کنند ، آیا امکان دارد که نجوم کپرنیک و هندسه نااقلیدسی و نسبیت اینشتاین و عدم قطعیت هایزنبرگ و فرضیه قدرتمند انفجار بزرگ نیز به همین سرنوشت دچار شوند و بشر پس از سالها و سده ها و هزاره های آتی ، آنها را داستان و خیالپردازی بیش نداند و چارچوب تحلیلی آنها را به تنگ بلور ماهی تشبیه کند و آنها را در همان موزه ای که اساطیر یونان و روم به یادگار گذاشته است ، قرار دهد ؟ پس جهان واقعی چیست و نظریه علمی تا کجا می تواند بشر را برای رسیدن به واقعیات جهان رهنمون شود ؟

            برای پاسخ به این سوال اساسی ، دانشمندان " فلسفه علم " در طول چند سده اخیر ، تلاشهای ارزشمندی داشتند که از جمله آنها می توان به کتاب دین طبیعی ( امانوئل کانت ) ، گفتارهایی در باب دین طبیعی ( دیوید هیوم ) و آثار محی الدین عربی ( شیخ اکبر ) اشاره کرد . دیوید هیوم در کتاب گفتارهایی در باب دین طبیعی ، نظرات خود را به صورت مباحثه سه نفر ( فیلو ، دمیا ، کلیانتس ) بیان می کند . به عنوان مثال ، وی اندیشه را به " برآشفتگی کوچک مغز " تعبیر می کند و در بخش دوم کتاب خود ، از زبان فیلو می گوید : " این برآشفتگی کوچک مغز که اندیشه اش می نامیم ، مگر چه امتیازی دارد که باید آن را به الگوی کل گیتی تبدیل کنیم ؟ " . وی همچنین شکاکیت را مورد بررسی قرار داده و آن را به دو بخش شامل شکاکیت افراطی ( شکاکیت پیرُنی ) و شکاکیت خفیف ( آکادمیک ) تقسیم می کند . محی الدین عربی نیز در باب تنزیه و تشبیه می گوید : " عقل ، تنزیه الهی را به راحتی اثبات می کند و به تشبیه دسترسی ندارد و متقابلاً خیال ، تشبیه را در او ادراک می کند ولی چیزی از تنزیه نمی داند . خیال می تواند خدا را در تجلی و تشبیه ببیند ، حال آن که عقل ، خدا را در تنزیه می شناسد . قوای حسی و خیالی به ذات خود ، طالب او هستند تا موجد خود را ببینند و عقول به ذات و ادله خویش ... طالب او هستند تا او را بشناسند " . به کوتاه سخن ، در دوره مذکور که دوره گذار تلقی می شود ( تا اوایل قرن بیستم میلادی ) ، تمرکز دانشمندان بیش از هر چیز بر " نتایج استدلال " متمرکز بوده تا " شیوه استدلال " ( همچنان که در بیان هیوم و محی الدین عربی دیدیم ) . در این دوره نیز به دلیل همین سیاق و همین تاکیدات و همین روشها و همین مجادلات ، محصول کار به صورت اسطوره ای قلمداد می شد و جنگ علمی بیش از جنگ شیوه ها و روشها ، جنگ اسطوره های علمی بود ( بیان ابن عربی ، بیان اسطوره ای است تا علمی ، همچنان که بیان هیوم نیز بیانی اسطوره ای است  هر چند که نوشته های موجود از آنها ، استدلالی است ولی استدلال اسطوره ای و نه استدلال روش شناسی ) . در اواخر قرن نوزدهم میلادی و بویژه اوایل قرن بیستم ، استدلال روش شناسی جایگزین استدلال اسطوره ای شد به طوری که استدلال اسطوره ای ( که بر محصول و نتیجه استدلال تاکید داشت ) از طرف معتقدان به استدلال روش شناسی ( که بر روش استدلال فارغ از نتیجه آن تاکید داشت ) با چالشهای جدی مواجه شد .

            ابتدا کارل ریموند پوپر در مجموعه مطالعات و کتب خود بویژه کتاب " حدسها و ابطالها " ( که به فارسی نیز ترجمه شده است ) ، بنیاد تفکر محصول گرا را از طریق ایده ابطال گرایی با مشکلات مهمی درگیر می کند . به اعتقاد او ، مهم این نیست که شواهد تجربی به اثبات یا حتی رد یک نظریه بپردازند ( نتیجه گرایی ) ، بلکه یک نظریه علمی باید در ذات خود دو خصوصیت را داشته باشد . خصوصیت اول ، همان قاعده " ابطال پذیری " است که یک نظریه باید در ذات خود ابطال پذیر باشد ولی این ، تنها شرط لازم است اما کافی نیست چرا که خصوصیت دوم می گوید که " هر نظریه باید امکان ابطال خود را نیز بیان کند " یعنی بیان کند که در چه شرایطی امکان ابطال آن وجود دارد . همان گونه که ملاحظه می شود ، اسطوره علم از این طریق و به شیوه روش شناسی ( به جای نتیجه گرایی ) قداست خود را از دست داده و علم ، رهروی خواهد بود که در جهان هستی بدون هدف ( محصول خاص ) و صرفاً با تکیه بر روش مناسب ( با تاکید بر دو خصوصیت گفته شده ) حرکت خواهد کرد و هر جا در این راه نشیند و محصول دهد ، آنجا بهترین و مناسبترین مکان و محصول خواهد بود . به عنوان مثال در حوزه خداشناسی ، با گذار از اندیشه اسطوره ای باور خدایان در اساطیر ملل ، مبحث خداباوری استدلالی ( دقت شود که خداباوری به معنای پذیرش قبلی وجود خداوند و استدلال برای اثبات آن است ) نیز به شیوه اسطوره ای دنبال می شد و پس از آن ( در دوره بزرگانی چون کانت و هیوم ) ، شیوه استدلالی " دین طبیعی " ( خداشناسی از طریق شواهد تجربی و در واقعیات طبیعت ) مبنای استدلالات نوین بود ولی با آغاز دوره پوپر ، موضوعی مانند اثبات وجود خداوند ، باید از طریق نظریه های ابطال پذیر و با بررسی امکان ابطال نظریه صورت گیرد . به عبارت دیگر ، یک خداشناس ( و خداباور ) نباید بر محصول که همانا اثبات وجود خداوند است تکیه کرده و استدلالات خود را بیان دارد بلکه باید در باب وجود خداوند ، به شیوه ابطال پذیر عمل کند که شاید زمان زیادی برای آن صرف شود و نیل به نتیجه ( چه در تایید و چه در رد خداباوری ) زمان زیادی را نیازمند باشد ولی همان گونه که در هندسه نااقلیدسی نیز دیدیم ، الزاماً ‌نزدیکترین راه میان دو نقطه ( یا میان خالق و مخلوق ) ، یک خط مستقیم ( استدلال محصول گرا ) نیست بلکه باید مسیر ابطال گرایی ( انحنای سطح ) را طی کرد و به نتیجه رسید . شیوه پوپر جدا از نتایج و آثار آن بر اندیشه بشر ، از این جهت اهمیت دارد که به " اسطوره زدایی از علم " پرداخت و نشان داد که علم و یافته های علمی ، به خودی خود و فی ذاته نباید اسطوره وار نگریسته شوند بلکه باید در مسیر مشخصی ( که او ، آن را مسیر ابطال گرایی می نامد ) حرکت کرد بدون آن که مقصد معیّنی ( مانند خداباوری یا اثبات هر نتیجه خاص ) در نظر باشد چرا که هر مقصد " معیّن " ، به معنای اسطوره است ( مانند این که در قرون سیطره اساطیر یونان ، دانشمندی بخواهد وجود زئوس را به شیوه استدلالی ولی حتماً اثبات کند تا این که بخواهد از شیوه علمی برای رد یا پذیرش زئوس با هر نتیجه ای استفاده کند ) . اینجاست که علم از خدمتگذاری به اسطوره ها فارغ شده و خود نیز به اسطوره تبدیل نمی شود . البته همین شیوه ( ابطال گرایی ) نیز اسطوره نشد و بعدها توسط بزرگانی مانند ایمره لاکاتوش ، توماس کوهن و پل فایرابند با چالشهای جدی مواجه شد .

            نخستین اسطوره زدایی از روش شناسی پوپر توسط توماس کوهن صورت گرفت که مهمترین کتابش با عنوان " ساختار انقلابهای علمی " در سال 1962 میلادی منتشر شد . وی معتقد است که یک نتیجه علمی هیچ گاه نمی تواند به عنوان محصول نهایی ( و به بیان ما ، اسطوره ای ) تلقی شود بلکه باید از " سرمشقهای " علمی ( PARADIGMS )برای بررسی نظریه های علمی استفاده کرد . ایده اساسی این روش ، بسیار ساده است . تحولات نظریه های علمی ( انقلابهای علمی ) نه به واسطه اثبات گرایی و نه به واسطه ابطال گرایی تعیین می شود بلکه این دو ابزارهایی برای رسیدن به سرمشقهای نظری هستند . یک نظریه از یک سرمشق عمومی تبعیت می کند و تا زمانی که این سرمشق زنده و جاری است ، آن نظریه نیز معتبر می باشد . پس برای ارزیابی یک نظریه علمی نباید به اثبات یا ابطال رد همان نظریه پرداخت بلکه باید به بررسی سرمشق ( پارادایم ) آن نظریه پرداخت . شاید پس از پوپر که روش شناسی را جایگزین محصول گرایی در نظریه های علمی کرد ( ولی ابطال گرایی آن ، خود به اسطوره تبدیل شد ) ، این اولین باری بود که " سیال و شناور " بودن یک نظریه علمی در چارچوب مفاهیم عمومی تر ( مانند رابطه نظریه و پارادایم ) مطرح شد . به عبارت دیگر ، برای بررسی صحت یک نظریه ، نباید همان نظریه را نشانه گرفت بلکه باید پارادایم آن نظریه را نشانه رفته و روی آن بحث کرد . البته طبیعتاً پارادایمها نیز دارای سلسله مراتب هستند و در نتیجه باید هر سرمشق را با سرمشق عالیتر آن ارزیابی کرد . به عنوان مثال ، با پذیرفتن پارادایم جاذبه ( حوزه گرانش ) ، نظریه های زیرمجموعه این سرمشق به تنهایی قابل ارزیابی نیستند بلکه باید جملگی در حوزه گرانش تفسیر و ارزیابی شوند . همچنین است پارادایم سرمایه داری در نظام تفکر بسیاری از اقتصاددانان که با پذیرش آن ، مفاهیم عرضه و تقاضا و قیمت و سایر مفاهیم ذیل این پارادایم قابل تفسیر هستند . پارادایم سرمایه داری ، بر اصل حقوق مالکیت فردی و عقلانیت ( با تعبیر اقتصادی آن ) و اصل سودآوری استوار است و هر گونه تفسیر در این زمینه ، مستلزم بحث روی پارادایم اصلی است . زیرمجموعه های این نظام نیز شامل نظریه کلاسیک ، کینزین ، نئوکلاسیک ، انتظارات عقلایی و سایر زیرسیستمهای آن است که هر یک تحت پارادایم اصلی ، تفسیر متفاوتی از سازوکارهای اقتصادی دارند . در نتیجه شما با ابطال فروض اصلی پارادایم سرمایه داری ( مانند اصل مالکیت فردی ) ، به راحتی می توانید کلیه پارادایمها ، نظریه ها و قوانین زیرمجموعه آن را با چالش مواجه کنید ولی این امر ، تیغی دولبه است زیرا علیرغم آن که امکان ابطال پارادایمهای زیرمجموعه با ابطال پارادایمهای اصلی به راحتی وجود دارد ، هر چه در سلسله مراتب پارادایمها بالاتر می روید ، کمتر امکان و توان ابطال آنها را دارید زیرا اصول شناخته شده در آنها ، جدیتر و عمیقتر است . شاید یکی از بزرگترین مشکلات نظریه کوهن ، اسطوره شدن مفهوم پارادایم باشد ولی این نیز مانند تفسیر پوپر از روش شناسی علمی ، راه نزدیکتری به حقیقت نسبت به روش محصول گرای سنتی تلقی می شود .

            روش دیگر ، روش ایمره لاکاتوش است که به برنامه پژوهش علمی ( SRP )معروف است . از نظر لاکاتوش ، هر نظریه جزئی از یک " برنامه پژوهش علمی " است و هر برنامه پژوهش علمی نیز از دو جزء مهم تشکیل شده است که یکی هسته اصلی و دیگری کمربند حفاظتی آن است . رسیدن به لایه های عمیق هر برنامه پژوهش علمی بسیار سخت است زیرا ابتدا باید از نظریه های پیرامون و محافظ ( کمربند حفاظتی ) آن عبور کرد و سپس به تغییر هسته اصلی آن پرداخت . در نتیجه ، این امر موضوعی بسیار زمان بر بوده و در عین حال منجر به وجود برنامه های علمی متداخل و پیچیده خواهد شد به طوری که شاید اصولاً حذف کامل یک برنامه پژوهش علمی ، کار مفید یا مناسبی نبوده و دانشمندان باید به فکر اصلاحات تدریجی برنامه ها و تحول برنامه ها به سوی برنامه های پژوهش علمی مناسبتر باشند . پس در اینجا نیز همانند ساختار پارادایمی مطرح شده توسط  توماس کوهن برای انقلابهای علمی ، اثبات یا رد یک نظریه مطرح نبوده و باید به شکل عمیقتری به چارچوب تحلیلی نظریه های علمی نگریست . در این چارچوب ، نه فقط محصولات علمی ( قواعد ، قوانین ، یافته ها و باورهای علمی ) قداست اسطوره ای ندارند ، بلکه حتی خود برنامه های پژوهش علمی ( همانند پارادایمهای کوهن ) نیز دارای قداست نبوده و جامعه علمی تنها با تلاش مستمر ، شاهد تحولات این برنامه ها خواهد بود . در کنار این امر ، لاکاتوش با طرح موضوع تفاوتهای اساسی میان " علم و شبه علم " ، به مرزبندی مشخص میان آن چه از طریق اسطوره ها وارد دانش بشر می شود ( در قالب شبه علم ) و هر آن چه از طریق برنامه های پژوهش علمی وارد می شود ( در قالب علم ) می پردازد . به عنوان مثال ، تفاوت ستاره شناسی با طالع بینی از طریق ستاره ها ، تفاوت میان علم و شبه علم است . تا اینجا حتی اسطوره زدایی از روش شناسی علمی نیز صورت گرفته و در این حوزه نیز با وضعیت شناور و سیال مواجه هستیم .

            شاید بتوان گفت که آخرین نظریه جدی قرن بیستم در حوزه روش شناسی علمی ، توسط پل فایرابند در کتاب " برضد روش " و در سال 1975 میلادی ارائه شده است . فایرابند را " بچه بد " فلسفه علم می دانند زیرا نظریاتش به آنارشیسم روش شناسی معروف است ولی مباحث وی در حوزه مورد بحث ما و به دلیل نقشی که در اسطوره زدایی از علم داشته است ، اهمیت فراوانی دارد . وی امکان استفاده از هر نوع روش و شیوه مشخص و ثابت برای رسیدن به حقایق جهان هستی را رد می کند زیرا معتقد است دو مشکل مهم برای شناخت حقیقت و واقعیت جهان وجود دارد . اولین مشکل به این موضوع باز می گردد که زبان مورد استفاده در نظریه های علمی ، مستقل از مشاهدات نیست و در نتیجه هیچ روش شناسی خاصی نمی تواند واقعیات جهان هستی را " به صورت مستقل " ( مستقل از مشاهدات ) تفسیر و تحلیل کند و به صورت جدیتر ، زبان مشاهدات نیز مستقل از نظریه ها نیست و این موضوع باعث می شود که " همواره مشاهدات را با عینک نظریه ها ببینیم " و امکان استقلال مشاهده از نظریه و به دست آوردن " مشاهده خالص " و عاری از نظریه برای ارزیابی مستقل یک نظریه وجود ندارد . به عبارت دیگر ، از آنجا که مشاهدات بر اساس نظریه ها صورت گرفته اند ، بخشی از دیدگاه هر نظریه قبلاً در مفهوم همان مشاهده ای رسوخ کرده که قرار است همان نظریه را ارزیابی کند . به عنوان یک مثال ساده ، فرض کنید که با یک عینک به رنگ آبی بخواهید رنگ اشیا و موجودات اطراف خود را تشخیص داده و " واقعیت رنگ هر موجود " را تشخیص دهید . طبیعتاً ‌آبی رنگ بودن عینک شما ، از همان ابتدا فرض استقلال رنگها در واقعیت و ذهن شما و واقعی بودن تصور شما از رنگهای واقعی را نقض می کند . این اولین مشکلی است که فایرابند مطرح می کند . مشکل دوم مربوط به این تصور است که یک نظریه باید در مورد تمام موارد مصداق داشته باشد در حالی که اگر روش شناسی خود را بر این مبنا قرار دهیم که هیچ نظریه ای نمی تواند تمامی واقعیات را منعکس کند ، این امر خود به خود ما را به سمت " تشتت نظریه ها " می کشاند که در آن ، هیچ نظریه ای نه ذاتاً ‌بد و نه ذاتاً خوب است و فقط باید با نظریه های مختلف کنار آمد . این شیوه ، حتی نظم پارادایمی و نظم برنامه های پژوهش علمی را نیز خطاب قرار داده و تلاش می کند که از این مفاهیم نیز اسطوره زدایی کند .

            در پایان ذکر این نکته ضروری است که این موضوعات ، مربوط به فلسفه علم در لایه ای است که در سطح دانش معمول بشر ( بویژه حوزه فناوری ، صنعت و مصنوعات بشری ) وارد نمی شود و به همین دلیل است که بشر در مقوله صنعت و فناوری ، به راه خود به صورت سنتی ادامه داده و این بحثها خللی در آنها وارد نکرده است . مرکز توجه این موضوعات ، شناخت بشر از جهان هستی و نحوه درک و تفسیر واقعیات از طریق شیوه های علمی است ، جایی که بشر حتی امکان شناخت واقعیت جهان را نیز بدین ترتیب ، کمرنگ می بیند چه رسد به حقیقت جهان و موضوع مهم اینست که همان گونه که ملاحظه شد ، علم نیز امکان آمیختگی با اسطوره خواهد داشت و تلاشهای اخیر ، بر این بوده که علم نیز با حذف اسطوره ها ، خود به اسطوره تبدیل نشود و چنان قداستی نیابد که به صورت اسطوره ای ، نتایج خود را به عنوان حقیقت محض جلوه گر نماید . در واقع بخش اول این گفتار ( که قبلاً ارائه شد ) تلاشی بود برای تفکیک علم از اسطوره و بخش حاضر ، تلاشی است برای اسطوره زدایی در حوزه داخلی علم تا علم نیز ، خود ، مجبور باشد قواعدی برای اثبات غیراسطوره ای خود طراحی کند . همان گونه که ملاحظه شد ، روشهایی مانند اثبات گرایی ، ابطال گرایی ، پارادایمها و برنامه پژوهش علمی ، تنها تلاشهایی برای اثبات حقانیت علم و نظریه های علمی هستند اما تشتت آرا در همین زمینه ( به نحوی که مختصراً در این گفتار بیان شد ) ، نشان دهنده راه طولانی علم برای شناخت واقعیت و حقیقت جهان است و بسیار زود است که علم ، قادر باشد نقش اسطوره ای برای آگاهی و ادراک بشر ایفا نماید .                                           

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده


  1. هانیه : عرض سلام خدمت ashena
    از مطلبتان کلی استفاده کردم .مثل بخش نخست گیرا، منطقی وبسیار محکم بود.
    از وقتی که برای ارائه این مطلب مهم گذاشتید ممنونم.خسته نباشید.
    هانیه
    پاسخ : سپاس از نظردهی شما
    موفق باشید



  1. علیرضا : استفاده کردم وازاین کاربرممنونم
    خیلی علمی وکاربردی بود
    دعاتون میگنم چون برای مقاله ای علمی لازم داشتم
    من الله التوفیق




  1. shadi : کاربرمحترم واستادگرامی جناب آشنا:
    مثل بخش اول،بسیارجذاب،مستدل،ومحکم بود.تبحرشمادرتجزیه وتحلیل \"علم واسطوره\"برایم خیلی جالب بود. پرسشهاومسائل مطرح شده دربخش علم ،هنوز
    پاسخ محکمی ندارد.درمورداسطوره های علم نیز،هرکدام به فراخور،راه خودرارفته اندوبلاتکلیفی عجیبی است.
    امااین رابطه هنوزمورداحتیاج است وبه نظرم،وجودهردو،به نوعی به وجوددیگری گره خورده.
    ازشمابرای زحمتی که بابت نگارش وصرف وقت برای این مطلب بسیارجذاب وخواندنی کشیدید خیلی خیلی متشکرم.
    البته من قصددارم بایکی دوتاازاساتیداین رشته دردانشکده،صحبت کنم.
    ازلطفتان ممنونم


  1. HAMI : باسلام خدمت استادگرامی جناب آشنا
    ازتحلیل هاومستندات شما،خصوصا درمورد اسطوره لذت بردم واستفاده میکنم.
    تحلیلی متفاوت بودازرابطه علم واسطوره که هنوزموردبحث محافل علمی جهان است.
    چون میدانم که این مطلب بطورکامل حاصل تفکرات جنابعالی است،تقدیرنموده و ازشماکه علاوه بررشته تخصصی خود(اقتصاد)درهمه زمینه هاتبحرکافی ووافی دارید بسیارمتشکرم وامیدوارم کاربران محترم سایت ودیگربازدیدکنندگان ،ازمطالب تخصصی شمااستفاده کافی ببرند.
    مرسی


  1. mahsa : کاربرمحترم آشنا،بنده همیشه به مباحث ومطالب علمی شماعلاقه مندم.
    بخش دوم مطلب شما،مکمل بخش اول ،اماپیچیده تروجذاب تراست.
    هرچندشایدمن وامثال من نتوانیم درسطح خوبی ازاین مطلب برداشت کنیم .اما مطلب آنقدرجالب وخواندنی است که نمیتوان ازآن گذشت وباوجودطولانی بودن آن،چون خودتان نگارش نموده اید،خواندنی است.
    ازشماخیلی ممنون ومتشکرم


  1. amir : کاربرمحترم جناب \"آشنا\":
    مبحث کامل ومفیدی ارائه نمودید.ازشمامتشکرم که بخش دوم این مطلب جذاب وخواندنی راارائه نمودید.
    هرچند بحث،تخصصی وکاملا حرفه ای است،اماباکمی دقت میتوان چکیده مفیدی ازآن بدست آورد.
    فکرمیکنم برای دانشجویان رشته جامعه شناسی نیز بسیارمفیداست.
    ازلطف شمابسیارمتشکرم


  1. behrooz : باسلام خدمت کاربرمحترم سایت:ashena
    ضمن تشکرازمطلب علمی وکلاسیک شما،هرچندبنده تخصص خاصی دراین زمینه ندارم،امامطلب خوب وتخصصی جنابعالی چنان روان وسلیس وجذاب است که بنده نیزتاآحرمطلب راباعلاقه دنبال نمودم .
    دراین مطلب ،درموردنقش اساطیردر تکامل واثبات نظریه های علمی موردبررسی قرارگرفته است.
    بنده ضمن تشکرازشماکه همیشه مطالبی راارسال مینمایید که دستنوشته خودتان میباشد،بایتان آرزوی موفقیت دارم.
    ممنونم


  1. wind : باسلام خدمت شما:
    شروع،ادامه،وپایان مبحث علمی -تحلیلی شما برایم بسیارجالب بود.
    چون میدانم که حاصل تفکرات وتجربیات شخصی تان راخودتان نگارش نمودید،به شما اول برای شیوه نگارش زیبایتان تبریک عرض مینمایم.
    درمورد خودمبحث،درک شخصی بنده اینست که باوجوداساطیرعلمی گوناگون درطول تاریخ بشر(اززمان ظهورتحلیل علمی تاکنون)هنوزنه میتوان نقش اساطیردرعلم رانادیده گرفت،ونه میتوان برآن تکیه کرد.
    بنابرفرمایش خودتان:این بحث مربوط به فلسفه علم در لایه ای است که در سطح دانش معمول بشر، وارد نمی شود.وبنده نیزضمن تقدیرازاین مطلب بسیارجذاب وآموزنده علمی،معتقدم هرچه بیشتربه جلومیرویم،فرق بین اساطیر،بیشترمعلوم میشود.که کدامیک ،درچه زمینه ای بیشتردرخدمت بشریت وعلم بوده اند.
    البته این مبث،بحثی علمی وبرای بنده سنگین است.امابرداشت خودم دراین زمینه راخدمتتان ارائه نمودم.
    باتشکراز شما.


  1. neda : با درود به کاربر آشنا
    بسیار بسیار متن قوی و پر از نکته های ریز و جذاب مطلب کاملی بود مخصوصا پاراگراف آخر ...
    از شما برای ارسال این مطلب قدر دانی میکنم ....

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: